X
تبلیغات
جادوگری

جادوگری
دست نوشته های یک جادوگر
اگر در اين لحظه در حال خواندن اين مطلب هستيد شايد زمان الهي شما براي آگاهي از جادوي درون آغاز شده است.
[ سه شنبه دهم مرداد 1391 ] [ 8:42 ] [ emo ]

دلخوری لاک پشت از خدا و پاسخ خدا به او
پشتش‌ سنگین‌ بود و جاده‌های‌ دنیا طولانی. می‌دانست‌ که‌ همیشه‌ جز اندکی‌ از بسیار را نخواهد رفت. سنگ‌پشت،‌ ناراضی و نگران بود. پرنده‌ای‌ درآسمان‌ پر زد، سبک؛ و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا کرد و گفت: این‌ عدل‌ نیست، این‌ عدل‌ نیست. کاش‌ پُشتم‌ را این‌ همه‌ سنگین‌ نمی‌کردی.

من‌ هیچ‌گاه‌ نمی‌رسم. هیچ‌گاه. و در لاک‌ سنگی‌ خود خزید، به‌ نیت‌ نا امیدی.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روی‌ زمین‌ بلند کرد. زمین‌ را نشانش‌ داد. کُره‌ای‌ کوچک‌ بود. و گفت: نگاه‌ کن، ابتدا و انتها ندارد. هیچ کس‌ نمی‌رسد. چون‌ رسیدنی‌ در کار نیست. فقط‌ رفتن‌ است.
حتی‌ اگر اندکی. و هر بار که‌ می‌روی، رسیده‌ای. و باور کن آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاکی‌ سنگی‌ نیست،‌ تو پاره‌ای‌ از هستی‌ را بر دوش‌ می‌کشی.

خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمین‌ گذاشت. دیگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگین‌ بود و نه‌ راه‌ها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتی‌ اگر اندکی...

دوستان عزیز بزودی ادامه هفت قانونه معنوی هم براتون میزارم 


برچسب‌ها: اموزش جادوگری, جادوگری, جادوگر, کلاس های یک جادوگر
[ پنجشنبه بیست و یکم آذر 1392 ] [ 15:37 ] [ emo ]

راهنمایی برای تحقق بخشیدن به آرزوها 

سلام دوستان عزیز ببخشید که دیر به دیر اپ میکنم سرم یه مقدار شلوغ بود از بابت کامنتهای خوبتونم ممنون.

اینبار میخوام بخش های از کتاب هفت قانون معنوی موفقیت رو براتون در روزهای اینده اپ کنم امیدوارم راضی باشید یا اگه هر موضوعی دوست دارید میتونید بگید براتون بزارم .

قانون اول : قانون توانایی مطلق

منشاء همه آفرینش،آگاهی مطلق است...

توانایی مطلق که جویای آن است که از نامتجلی به تجلی درآید و هرگاه دریابیم که ضمیر راستین ما یکی از این

توانایی های مطلق است،به قدرتی می پیوندیم که همه چیز این عالم را متجلی می سازد.

راه پیوستن به توانائی مطلق مراقبه سرشار از سکوت، اتصال با طبیعت و عدم داوری است.

· تمرین سکوت یعنی این‌که با خود عهد ببندید مدت زمان معینی فقط باشید. تجربه سکوت یعنی مدت معینی از گفتگو، از تماشای تلویزیون، گوش دادن به رادیو ، خواندن کتاب و انجام هرکار دیگری خودداری کنید. فاصله میان اندیشه‌ها، وسیله اتصال شما به حیطه توانائی مطلق است.

· داوری، ارزیابی مدام امور به صورت درست و نادرست یا نیک و بد است. وقتی مدام سرگرم ارزیابی و طبقه‌بندی و برچسب زدن و تجزیه و تحلیل باشید، در گفتگوی درونتان تلاطم بسیار ایجاد می‌کنید. این تلاطم موجب بند آمدن جریان نیرو میان شما و حیطه توانائی مطلق می‌شود.

تمرین ۱: هر روز مدتی را در ارتباط با طبیعت و نظاره خاموش هوشمندی درون موجودات زنده سپری کنید. خاموش به تماشای غروب بنشینید، به صدای اقیانوس یا جویبار گوش فرادهید یا از بوئیدن عطر گلی سرمست شوید.

تمرین ۲: عدم داوری را تمرین خواهم کرد:"امروز درباره هیچ یک از آن چیزها که پیش می آید داوری نخواهم کرد!"


برچسب‌ها: آموزش جادوگری, اموزش افسونگری, اموزش جادوگری, جادوگر, اموزش رسیدن به ارزوها
[ سه شنبه هفتم آبان 1392 ] [ 15:1 ] [ emo ]

سلام دوستان عزیز به زودی با درسهای جدید می ایم 

لطفا شکیبا باشید


برچسب‌ها: اموزش جادوگری, جادوگری, جادوگر
[ چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 ] [ 23:56 ] [ emo ]

چشم سوم چيست؟

دانشمندان معتقدند که چشم سوم مانند يک لوبيا است که در بين دو ابرو قرار گرفته و کار آن دريافت سيگنالهای انرژيکی است.

حالا من اين غدده را از نزديک نديده ام ولی هر شکلی که باشد کارش تقريبا درست است.

چشم سوم در بين ۲ ابرو قرار گرفته و کار آن دريافت سيگنالهای انرژی و حتی ارسال آنها نيز هست. شما با استفاده از اين چشم ميتوانيد امواج انرژی که در محيط هست را احساس کنيد اين امواج را از طريق مغز يا روح تجزيه و تحليل کنيد و در نهايت پيام مربوطه را به تصوير بکشيد اين پيام ميتواند يک تصوير، يک حس و يا هر چيز ماورايی باشد. معمول استفاده من از اين چشم ارسال حس آرامش به افراد و دريافت تصاوير انرژيکی اجسام و اشخاص است. يعنی با استفاده از اين چشم من ميتوانم هاله افراد موجودات فرا مادی و يا دردها و هر چيز غير مادی و انرژيکی را با استفاده از اين چشم مشاهده کنم.

تست تعيين ميزان فعاليت چشم سوم

ابتدا شما بزرگترين انگشت خود را که همان انگشت وسط است را از فاصله ای حدود ۲۰ سانتيمتر به بين ۲ ابرو نزديک کنيد. شما بايد احساسی خاص مانند غلغلک يا حتی درد در آن ناحيه احساس کنيد. اگر هيچ احساسی نداشتيد با انگشت سبابه اين عمل را انجام دهيد و اگر هم باز هيچ احساسی نداشتيد با انگشت کوچک عمل را تکرار کنيد و اگر باز هم احساس نداشتيد با وسيله نوک تيز مثل نوک خودکار اين عمل را انجام دهيد. 
هر چقدر که جسمی که به اين چشم نزديکتر شود نوک پهنتر داشته باشد و هر چه فاصله آن از پيشانی بيشتر باشد نشان دهنده باز بودن اين چشم دارد برای مثال اگر شما نوک خودکار را از فاصله ۱ سانتيمتری احساس ميکنيد چشم شما بسيار ضعيف است و اگر انگشت وسط خود را از فاصله ۱۰ سانتيمتری احساس کنيد وضعيت چشم سوم شما مناسب است. 
توصيعه ميشود اين عمل را به مدت زياد تکرار نکنيد. چون ممکن است دچار سر درد شويد.

راههای فعال کردن چشم سوم

 شما هر شب يا هر وقتی که بيکار بوديد ميتوانيد اين ناحيه را ماساژ دهيد و يا حتی آنرا به آرامی بخارانيد. شما ميتوانيد از اجسام بهم ريخته که شکل خاصی روی آنها نقش نبسته است بدنبال تصوير خاصی بگرديد مانند اشکالی که روی سنگهای مرمر تشکيل ميشوند من سعی ميکنم چند تصوير برای مثال روی سايت قرار دهم. و شما اشکال مورد نظر را جستجو کنيد. اگر بعد از مدتی توانستيد اين تصاوير را حرکت دهيد که بسيار عاليست برای مثال شما فردی را در تصوير پيدا مينکيد حالا خوب دقت کنيد ممکن است اين فرد به شما بخندد و يا اخم کند يا به سمت شما برگردد و شما را نگاه کند و رويش را از شما برگرداند.

 فعال كردن چشم سوم

یک قطعه فیروزه را به مدت ده دقیقه بر روی خاک باغچه در آفتاب گذاشته و سپس بمدت بیست دقیقه آن را بر روی چشم سوم خویش قرار دهید. این روش می بایستی هر روز به طور متوالی تکرار گردد. چنانچه حتی یک روز فاصله بیفتد، اثر پنج روز از بین می رود.

انجام طولانی مدت روش فوق باعث باز شدن نیروی چشم سوم و رویت موجودات ابعاد دیگر و وقایع جهان های مختلف مادی و معنوی خواهد شد. البته انتظار می رود که افراد کمی از این روش طولانی مدت استفاده نمایند.

هاله انرژی


 هاله شامل تمام تجربيات زندگي ما از لحظه تولد تا لحظه مرگ است و همچنين شامل همه خاطرات گذشته زندگي ما است كه از طريق  كارما معين شده است.

هاله كالبد زنده وچند بعدي آگاهي ما است كه افكار واحساسات واقعي را نشان ميدهدزيرا همواره به واقعيت درون ما پاسخ ميدهد.در واقع وضعيت كالبد هاي نامرئي-لايه هاي هاله اي وچاكراها ميتواند به واسطه تجربيات ما ونحوه پاسخ ما به آنها هر روز با روز پيش متفاوت باشد. 
با مشاهده رنگهاي هاله ميتوانيم اطلاعات مهمي در باره سلامت جسمي و عاطفي وروحي فرد كسب كنيم . رنگها باز تاب سلامت كلي هاله هستند. يك هاله سالم داراي رنگهاي شفاف ودرخشان است.رنگهاي كدر در هاله نشانه مشكل يا بيماري هستند محل وشدت گرفتگي و عدم كارايي انرژي ميتواند شدت ومرحله بيماري را نشان دهد.

رنگها همچنان بازتاب وضعيت ذهني وعاطفي ما هستند.مثلا رنگ غالب زرد در هاله نشان دهنده تمايل به زندگي –تجربه-وتفكر است.همچنين هاله داراي هفت لايه مجزاي انرژي است كه به نحو بنيادي با آنچه سيستم چاكرا ميناميم ودر طول نخاع قرار گرفته است در ارتباط است.

نقل از كتاب دانشكده متافيزيك كي آرا


هفت سطح هاله


لايه اتري: (لايه اول)
كالبد اتري حالتي بين ماده وانرژي است. از خطوط ظريف انرژي تشكيل شده است .كه مانند يك شبكه درخشان از پرتوهاي سفيد و آبي است. ساختار شبكه مانند آن در حركت مداوم است. اين لايه حدود 5- 6 سانتيمتر از بدن وسعت دارد . رنگ لايه اول از آبي روشن تا آبي تيره متغير است. ساختار اين لايه با كالبد فيزيكي يكسان بوده وتمام جزييات وآناتومي بدن را در بر ميگيرد.

لايه عاطفي(لايه دوم)
لايه احساسات ساختار آن سيال تر از لايه اتري است وبا كالبد فيزيكي يكسان نيست. اين لايه بصورت ابرهاي رنگين از جنسي ظريف با حركت سيال ومداوم ديده ميشودكه نشان دهنده طيف كامل عواطف ماست.فاصله اين لايه از كالبد فيزيكي 5/2الي 5/7سانتيمتر است.

لايه ذهني (لايه سوم)
جنسي ظريفتر از كالبد عاطفي دارد. اين لايه به صورت نوري به رنگ زرد روشن كه اطراف سر و شانه ميتابد واطراف كل بدن وسعت پيدا ميكند,ديده ميشود. حاشيه اين لايه 5/7تا 20سانتيمتر از كالبد فيزيكي فاصله دارد…..شكلهاي افكار در اين لايه قابل مشاهده اند.

لايه اثيري(لايه چهارم)
كالبد اثيري فاقد شكل ثابت است.واز ابرهايي از رنگ تشكيل شده است. وسعت آن تا فاصله اي حدود 15الي 30سانتي متر از كالبد فيزيكي است.اين كالبد ما را با بعدهاي بالاتري از واقعيت ارتباط ميدهند.

لايه كليشه اي اتري (لايه پنجم)
اين لايه حاوي طرح كليشه اي تمام اشكال موجود در سطح فيزيكي است . اين لايه الگوي كاملي براي لايه اتري است. وسعت آن تا فاصله 45الي 60 ساتيمتر از كالبد فيزيكي است. 

لايه آسماني(لايه ششم)
سطح ششم كالبد آسماني نام دارد. وسعت آن حدود 60الي 105 ساتيمتر از كالبد فيزيكي است.در اين سطح است كه ما وجد و شعف معنوي را تجربه ميكنيم. از طريق كالبد آسماني است كه ما عشق بدون قيد و شرط را مياموزيم. كالبد آسماني بصورت نوري ديده ميشود كه از رنگهاي روشن وملايم تشكيل شده است و درخشش و زيبايي دارد. اين نور درخشش طلايي- نقره اي وكيفيت رنگ به رنگ شونده دارد.

لايه كليشه اي كتري كالبد علي(لايه هفتم)
وسعت آن حدود 75الي 105 ساتيمتر از كالبد فيزيكي است. در بر گيرنده تمام كالبدهاي هاله همراه با كالبد فيزيكي است. كالبد كتري از رشته هاي ظريف نور طلايي ونقره اي تشكيل شده كه فرم كلي هاله را حفظ ميكند. كالبد كتري حاوي يك ساختار شبكه اي طلايي از كالبد فيزيكي وتمام چاكراهاست.

لمس هاله


کسانی که میخواهند با روش زیر هاله را لمس نمایند.باید به تعداد دفعات زیاد تمرین نمایند.وبیاد داشته باشند که همه چیز آسان بدست نمیآید وباید برای آن زحمت کشید.
برای بدست آوردن معنویت بایست تلاش زیادی بخرج داد.وذره ذره آنرا جمع آوری نمود ولی بیاد داشته باشید.که چیزی را که با زحمت بدست آوردید.بر اثر ندانم کاری به یکباره از دست ندهید.
کسانی که مایلند این کار را شروع کنند بخاطر داشته باشند.که از کنجکاوی ودخالت در زندگی شخصی دیگران بشدت دوری نمایند.وفقط در صورت اجازه دیگران به لمس ودیدن هاله آنها بپردازند.
 

برای شروع
محیط آرامی را انتخاب کنید.سعی کنید محیط را نیمه تاریک کرده و بر روی صندلی راحتی بنشینید.بطوری که بدن و سر و گردن را رها کنید.
چشمان خود را ببندید. و با تنفس عمیق چهار مرحله ای کار خود را شروع کنید.


1) تنفس عمیق شکمی دم از بینی(منظور این است هنگام تنفس هوا را به شکم خود سرازیر کنید.بدون اینکه قفسه سینه شما رفلکس داشته باشد)
2) ایست دم به مدت دوثانیه
3) باز دم عمیق از بینی
4) ایست تنفس به مدت دو ثانیه


14الی 20تنفس

به این صورت شما را آرام خواهد نمود.سعی کنید بعد از این حالت بدن خود را ریلکس و وانهاده نمایید.برای این کار شما میتوانید با اعضای بدن خود به ترتیب صحبت کرده وبا انتقال فکر عضوهای بدن خود را ستوده و از آنها بخواهید که ریلکس و وانهاده  شوند.
بعد از این کار با همه وجود به فرق سر خود تمرکز کنید.در هنگام توجه به چاکرای هفت.40مرتبه ذکر خدا را تکرار کنید.این ذکر در هنگام تمرکزسبب باز شدن تدریجی چاکرای هفتم شما خواهد شد.از نشانه های باز شدن چاکرای هفت احساس سنگینی و فشار بر روی فرق سر شما است.
برای بهتر باز شدن چاکرای هفت خود میتوانید از نگین عقیق که بروی فرق سر خود بگذارید نیز استفاده نمایید.
حالاکف دستان خود را با تمرکز بروی هم بگذارید. وبه کف دستان خود فکر کنید.به آرامی 20ساتیمتر هر دو کف دستان را از هم دور کنید.وبعد به آهستگی هر چه تمامتر آنها را به هم نزدیک کنید.به اولین مانعی که برخورد کردید دستان خود را نگه دارید وبه آرامی با جلو عقب کردن دستان آن مانع را لمس نمایید.شما احساس خواهید کرد که انگار بادکنک نرمی را در میان دستان داریدوبه آرامی آنرا لمس میکنید.میتوانید این هاله را با حرکتهای چرخشی آرامی که به دستان میدهید بهتر احساس کنید.
کل تمرین را بمدت حداکثر نیم ساعت ادامه دهید.بعد از تمرین چشمان خود را بلافاصله باز نکنید.وبا شمارش تا 5 شماره وسه تنفس عمیق چشمان خود را باز کرده وازخدای خود تشکر کنید.این تمرین را تا ده روز انجام دهید تا دستان شما به لمس کردن هاله عادت کند. تا بتوانیم تمرینهای دیگری در این زمینه را انجام دهیم 


لمس هاله


 تمرین بالا بنای تمام تمرینهای دیگر میباشد. و اما تمرین دیگری در باب لمس هاله.


باز هم به ترتیبی که گفته شد در حالت آرامش قرار گیرید. بر روی چاکرای 7 خود تمرکز کنید.این بار به لمس چاکراهای خود اقدام نمایید.
محل چاکراها را در نظر بگیرید.دستان خود رابه ترتیب از چاکرای دوم تا چاکرای هفتم بروی آنها قرار دهید.به آرامی دستان خود را حدود 20ساتیمتر از چاکراها دور کنید. بعد از آن به آرامی دستان خود را به طرف چاکراها ببرید.هر جا دستانتان به مانعی برخورد کرد.آنها را نگه دارید.وبه آرامی به لمس آنها اقدام کنید.برخی انرژی زیادی را زیر دستان خود حس خواهید نمود.بعضی دیگر که حس لامسه حساستری دارند.چاکرا را بصورت جامد مثلا یک تکه چوب حس خواهند کرد.این دسته از افراد چاکراها را بطور کامل حس کرده اند . هر چاکرا را بمدت 3 دقیقه لمس نمایید. این کار سبب تحریک چاکراها واحیانا دردناک شدن آنها میگردد. واین نشانه باز شدن تدریجی آنها خواهد بود. لازم به ذکر است که این تمرینها را با چشم بسته انجام دهید.



تمرینی دیگر :


چند میوه را به دلخواه انتخاب کنید.مثلا سیب...موز....پرتقال...
آنان را بترتیب بروی میز بگذارید. در حالت آرامش قرار گرفته وبا ترتیبی که گفته شد شروع به لمس هاله آنان نمایید. 
هاله آنها چه تفاوتی با هم دارد.

شما میتوانید به همین صورت وبا چشمان باز بعد از مدتی تمرین به لمس هاله دیگران بپردازید.وبا تجربه ای که به دست میآورید فرق بین یک هاله سالم و مریض را در یابید. نکته قابل توجه این است که بعد از لمس هاله دیگران(با اجازه خودشان)باید دستان خود را با آب بمدت 1 دقیقه بشویید.



ديدن هاله:

اصولا ديدن هاله به دو صورت ممكن است . 
الف) ديدن هاله با چشم سوم (مربوط به چاكراي ششم)
ب)ديدن هاله با چشم كه اين مقوله نيز به دو صورت ممكن ميباشد.

1)با چشم مسلح 
2)با چشم غير مسلح كه به تفصيل در مورد آنها صحبت خواهم كرد.

اصولا ديدن هاله با چشم سوم اصولي ترين روش براي ديدن هاله خود و ديگران است . شخص در اين حالت ميتواند كليه لايه های هاله را ديده وبا دانشي كه معمولا از طريق چشم سوم به آنها منتقل ميشود آنرا تجزيه وتحليل نمايد.
باز شدن چشم سوم يكي از مقوله هاي معرفتي است كه احتياج به خود سازي وخودشناسي ويژه اي دارد.  ( در این مورد در پست های بعد به تفصیل توضیح خواهم داد . ) 

ديدن هاله با چشم مسلح: كليه علاقمندان به ديدن هاله ميتوانند از عينكي به نام كرليان استفاده كرده وموفق به ديدن هاله گردند . البته اين را در نظر داشته باشيد كه استفاده زياد از اين عينك باعث آسيب به چشم خواهد شد. راه ديگري نيز براي ديدن هاله خودتان به شما پيشنهاد ميدهم وآن اينكه به وسيله
دوربين عكاسي به همين نام(كرليان)شما ميتوانيد از هاله خود عكسبرداري كرده ونتيجه را مشاهده نماييد. اين دوربين در تهران موجود است وقيمت عكسبرداري آن 15000 تومان است.

ديدن هاله با چشم غير مسلح:
در نظر داشته باشيد كه در اين روش فقط به ديدن هاله اكتفا نكنيد با روشی كه شرح آنرا بطور كامل براي شما خواهم داد علاوه بر ديدن هاله شما قادر خواهيد بود انرژيهاي اطرافتان را بخوبي مشاهده نماييد.
واگر كمي بيشتر تمرين نماييد قادر خواهيد بود كليه رنگهاي اصلي را در اسمان وزمين مشاهده كنيد.
انسان ميتواند با تعقل به موجودات مادي وطبعيی بنگرد وخدا را در آن مشاهده كند و قدرت خالق را در يابد . ولي متاسفانه انسان بقدري شكاك شده كه بديهيات را درك نكرده ودنبال نشانه اي 
غير مادي است تا عظمت خالق رادريابد. 
اميدوارم كه تمرين وانهادگي ورفتن در سطح آلفا را انجام داده باشيد . با تمرين در سطح آلفا به تدريج سمت راست مغز شما فعال خواهد شد .واين فعاليت به شما اجازه خواهد داد كه حتي بعضي از پيامهاي معنوي را در اين حالت دريافت نماييد. اين تذكر را به شما عزيزان بدهم كليه كسانی كه به نوعي ارتباط با ارواح يا اجنه دارند از اين روش استفاده ننمايند.واين را ذكر نمايم كه اين ارتباطات به ضرر اين عزيزان خواهد بود ارواح سرگردان انرژي سنگين زيادي به شما منتقل خواهند نمود . وباعث مشكل در سيستم وبدن پرانيك وانرژيك شخص خواهد شد. اجنه نيز با قرار گرفتن در چاكراهاي مختلف  ، از انرژيهاي شخص استفاده خواهند كر د و ايندو باعث بيماري ومشكل جهت شخص خواهد شد.

 

تمرين ديدن هاله تك رنگها:
 

جاي مناسب وراحتي را انتخاب نماييد. 
چند كاغذ رنگي انتخاب نماييد. (اگر براق باشد بهتر است) براي شروع از رنگ قرمز استفاده نماييد. ديدن هاله رنگ قرمز ساده تراز بقيه رنگها ميباشد.
جهت راحتي كار كتاب قطوري را انتخاب كنيدوكاغذ را دور آن بپيچيد. 
آنرا به فاصله 5/1متري خود بروي ميز قرار دهيد. سعي كنيد كه از نور يك لامپ 100وات معمولی در اين تمرين استفاده كنيد بطوري كه نور از پشت سر شما بروي سوژه بتابد. زمينه پشت سوژه را به رنگ سفيد انتخاب كنيد. اكنون به حالت وانهادگي به شرحي كه گفته شد برويد. بعداز رفتن به حالت آلفا به آهستگي چشمان خود را باز كنيد و با ديد محيطي به سوژه نگاه كنيد يعني به 2ساتيمتري اطراف ومحيط پشت سوژه نظر كنيد. واز خيره شدن مستقيم به آن خوداري نماييد. هاله تك رنگ بعد از مدتي ظاهر خواهد شد. توجه داشته باشيد اگر موفق نشديد باز هم تمرين كنيد واز تلاش خسته نشويد. روئيت هاله در افراد مختلف يكسان نيست . امكان دارد افرادي زودتر موفق به ديدن آن گردند. 
كساني كه عينكي هستند به نسبت سريعتر از افراد ديگر انرژيها را روئيت خواهند نمود واين به دليل استفاده از سلولهاي كناری چشم هنگام ديد توسط آنان است. 
توجه داشته باشيد براي ديدن هاله موجودات زنده كه بسيار ظريفتر وسيالتر از ماده هستند حتما بايد تمرين فوق را انجام داده باشيد.


روش دیدن هاله گیاهان ودیدن انرژی در فضا:

دیدن هاله موجودات زنده به سبب ظریف بودن میدان انرژی اطراف آنها مقداری مشکلتر است. قبل از هر کار از خداوند بزرگ درخواست کمک وموفقیت روز افزون در امور معنوی ومادی در زندگی خودو دیگران نمایید.
جایگاه ساکت وخلوتی را انتخاب کنید. همیشه از رنگ قرمز به سبب سادگی دیدن هاله آن استفاده نمایید. یک یا دو شاخه گل سرخ انتخاب کنید. آنرا در فاصله 5/1 متری خود قرار دهید. سعی کنید پشت زمینه سوژه برنگ سفید باشد. اکنون بروی صندلی راحتی قرار بگیرید و بشرحی که قبلا داده شدبه حالت وانهادگی بروید.بعد از قرار گرفتن در سطح آلفا به آهستگی چشمان خود را باز کنیدوباز هم بادید محیطی سوژه را بنگرید. اگر تمرینهای قبل را بخوبی انجام داده باشید بسادگی چتر هاله گل را تشخیص خواهید داد. حال میتوانید از انواع واقسام گیاهان با رنگهای مختلف استفاده نمایید.                                                                                                                             برای دیدن انرژی در فضا محیط ساکتی را در طبیعت انتخاب کنید.طاق باز دراز بکشید.بطوریکه سر شما در سایه قرار بگیرد.
اکنون به حالت آلفا برویدوبه آهستگی چشمان خود را باز کنیدوبه آسمان بنگرید.انرژیها را بعد از کمی دقت رویت خواهید کرد.

emo-wizard


برچسب‌ها: آموزش جادوگری, اموزش افسونگری, اموزش جادوگری, جادوگر, اموزش رسیدن به ارزوها
[ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1391 ] [ 12:1 ] [ emo ]
 ۱۰ روش برای رشد معنوی در خود

www.emoit.com

رشد معنوی، روند هوشیاری درونی است که وجود ما را بیدار می کند و آن را فراتر از زندگی مادی پیشرفت می دهد و کمک می کند تا حقیقت وجودی خود را درک کنیم.

رشد معنوی، روند کنار گذاشتن و دور ریختن تصورات، عقاید اشتباه و آگاه تر شدن نسبت به درون و حقیقت هستی است.

این روند نه تنها برای کسانی که به دنبال معنویت هستند با اهمیت می باشد بلکه برای همه افراد ضروری و مهم است.

معنویت پایه و اساس زندگی بهتر و هماهنگ تر است.

با رشد معنوی، یک زندگی بدون ترس، نگرانی و فشار روحی خواهیم داشت. زمانی که درک کنیم چگونه فردی هستیم می توانیم شیوه متفاوتی برای زندگی خود انتخاب نماییم. با رشد معنوی می آموزیم نباید رخدادهای بیرونی وجود ما را تحت تاثیر قرار دهند.

رشد معنوی به معنای سلب مسوولیت نیست. پیشرفت معنوی به معنای رشد کردن، مسوول بودن، نیرومندتر شدن و خوشحال تر بودن است. شما می توانید هم زمان با پیشرفت در معنویت زندگی عادی خود را مانند افراد دیگر ادامه دهید.

برای رشد معنویت لازم نیست که در انزوا زندگی کنید بلکه می توان خانواده داشت، کودکان خود را بزرگ کرد و شاغل بود. ولی به یاد داشته باشید که هم زمان با این موارد درون خود را پاک کنید و رشد درونی داشته باشید. لازمه یک زندگی متعادل نه تنها توجه به جسم، احساسات و عقل است بلکه توجه به روح و روان نیز می باشد.

10 نکته برای رشد معنوی

1- کتاب های معنوی و نشاط آور مطالعه کنید، درباره مطالبی که می خوانید فکر کنید به دنبال راهی باشید که این اطلاعات را در زندگی خود عملی سازید.

2-روزی پانزده دقیقه تمرکز کنید.

3-ذهن خود را در هنگام تمرکز و تفکر آرام کنید.

4-باور داشته باشید که شما یک روح هستید با یک جسم مادی نه یک جسم مادی با یک روح. اگر به این مورد اعتقاد داشته باشید نظر شما نسبت به زندگی متفاوت می شود.

5-اغلب اوقات به خودتان فکر کنید چه موردی باعث می شود شما احساس زنده بودن و هوشیار بودن داشته باشید.

6- هر زمانی که متوجه شدید منفی فکر می کنید شروع به مثبت اندیشی کنید.

7- عادت های خوب و شادی بخش را در خود رشد دهید و به روشنی های زندگی نگاه کنید.

8-ورزش کردن قدرت ذهن را افزایش داده و آن را تحت کنترل خود در می آورد.

9- سپاسگزار دنیا باشید برای همه چیزهایی که به شما بخشیده است.

10- صبر و شکیبایی خود را رشد دهید.

رشد معنوی حق مسلم همه افراد، و کلید خوشحالی و آرامش ذهن و روان است.

روح در یک فرد مادی گرا و انسان معنوی وجود دارد اما چگونگی تجلی و جلوه آن متفاوت است.


برچسب‌ها: آموزش جادوگری, اموزش افسونگری, اموزش جادوگری, جادوگر, اموزش رسیدن به ارزوها
[ پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390 ] [ 19:8 ] [ emo ]
جادوگر

حکایتروزی روزگاری،درنزدیکی دهکده ای دوردست مردی تنهادر فکر فرو رفته بود.مرد حسابی ناراحت و مغموم به نظر میامد.گوئی زمانه بااو به گونه ای دیگر رفتار کرده بود! به یکباره ازجایش برخاست وشروع کرد به فریاد کشیدن که؛ خدایا، چراهرچه بدی تودنیاهست، باید سر من بیاید؟ آخرمگه من چه کارکرده ام؟من را به این دنیا آوردی که هرچه رنج و بدبختی است، تحمل نمایم؟و...

پیرمردی ازآن محل عبورمیکرد.با شنیدن فریادهای مرد، نزدیک او شد و علت راجویاشد. مردشروع به نالیدن و گله کردن از زمین وزمان کرد و بعد پیر به اوگفت: ای مرد،راز خوشبختی نزد من است، میخواهی آنرا برایت فاش سازم؟ مردتکانی به خود داد و خود را جمع وجور کرد و گفت: چه کسی از دانستن آن خشنود نمی شود، معلومه که میخواهم بدانم، این غایت آرزوی من است! پیرمرد:قبل از هر چیز، اول از تو میخواهم که ابتدا خوب بیاندیش، و بعد پاسخم را بدهی!

مرد: خوشبختی که دیگر فکر کردن ندارد! معلوم است که میخواهم آنرا بدانم.

پیر: پس اطمینان داری که میخواهی با من بیائی!؟

مرد: آری پیرمرد، فقط ازکج ابدانم که تو راست میگوئی وکلکی در کارت نیست؟

پیر: دراین سفر من در کنارت هستم، اگر آنچه به تو فاش ساختم، رازخوشبختی نبود، آنوقت هر کاری بخواهی میتوانی با من بکنی.

مرد: بسیارخوب، برویم.

-آن دوبه راه افتاند و رفتند و رفتند تا اینکه مرد کم کم احساس خستگی و تشنگی به سراغش آمد.

مرد: صبر کن پیرمرد، کمی اهسته تر، از نفس افتادم، چقدر راه مانده؟

پیر: به این زودی خسته شده ای؟

مرد :آری خسته شده ام، هم خسته وهم تشنه!

پیر: پس همینجا قدری استراحت میکنیم.

-بعد از کمی استراحت، دوباره به راه افتادند و رفتند تا غروب آفتاب نزدیک شد. مرد که دیگر حسابی کنترل خود را از دست داده بود، فریادزد:آهای پیرمرد، مرااینجا آوردی بدون آذوقه و آب، خسته شدم، گرسنه ام و تشنه. دیگرنمیتوانم ادامه دهم.

پیر: آیا تو را به زور آوردم؟ مگر خودت نخواستی با من بیائی؟

مرد: آری، آری. ولی به دنبال خوشبختی، نه فلاکت و دربدری! حداقل مجال میدادی، آذوقه وآبی با خود میاوردم.

پیر: درست است! آیا بهتر نبود قبل از حرکت به این مسایل فکر می کردی؟ می پرسیدی چقدر راه داریم؟ چند روز زمان می برد تا برسیم؟ چنان غرق درافکارت شدی که تنها چیزی که برایت مهم بود، دانستن راز خوشبختی بود!اینک غذا و آب می خواهی یا به دنبال خوشبختی برویم؟

مرد: پاهایم دیگر یارای حرکت ندارند. راز خوشبختی توی سرش بخورد، آب می خواهم آب!

-پیرمرد لبخندی زد و گفت: فکرمی کنی من چشمه ام؟

مرد: پس من چه خاکی بر سرم بریزم! خدایا، این بلا دیگر از کجا نازل شد؟!

پیر: تو آب می خواهی. اگر واقعا تشنه ای، بدان که همیشه آب هست، فقط باید صدایش را بشنوی!

مرد: دیوانه شده ای،در این بیابان برهوت، مگرآب هم پیدامیشود!کسی نیست به من بگوید آخه احمق مگر عقلت را از دست داده ای که به این پیرمرد دل بسته ای!

پیرمرد لبخندی زد و گفت:ا ینک نگاه کن...پس ازجایش برخاست و چند قدم برداشت.خم شد و چند تکه سنگ را کنار زد و ناگهان چشمه ای زلال پدیدار شد!

-مرد با تعجب و با ولع و عطش تمام از جای برخاست و به سمت آب حرکت کرد و شروع به نوشیدن کرد. وقتی سیراب شد نگاهی به پیرمرد کرد و گفت: پس تو جادوگری و من خبر نداشتم!

پیر: هیچ جادوئی در کار نیست، توهم اگرحس خود را قوی می کردی آنرا میافتی! اینک چه کنیم، به دنبال خوشبختی برویم یا اینکه گرسنه ای یا میخواهی استراحت کنی؟

مرد: نه، برویم حسابی حالم جا آمد. راستی تو چرا گرسنه یا خسته نمی شوی؟
-پیرمردلبخندی زدوپاسخی نداد.

مرد: با توام پیرمرد.....

پیر: به وقتش خواهی دانست، اینک برویم.....آنها در دل تاریکی شب حرکت کردند و رفتند تا بعد از مدتی دوباره مرد به سخن آمد: بهتر نیست اینک که پاسی از شب نگذشته، خوب استراحت کنیم تا صبح زود با حال خوش حرکت کنیم؟ بسیارگرسنه ام وخسته!

پیر: هرانچه تو گوئی، باشد اینک استراحت می کنیم.

مرد: ای پیرمرد، تو مگر شکم نداری! چگونه آنراسیر میکنی؟

پیر: آری دارم ولی حسابی سیراست و میل به غذا ندارد!

—مردشروع به قرقرکردن نمود ولی فشار خستگی عاقبت کار خودش را کرد و به خوابی عمیق فرو رفت...صبح که شدمرد تکانی خورد و آرام چشمانش راگشود.به یک مرتبه از جایش برخاست و اطرافش رابه دقت مشاهده کرد. آری از پیرمرد خبری نبود! مرد شروع به فریادکشیدن کرد: آهااای پیرمرد کجائی؟ آهااای.....پیرمرد خرفت مگر دستم بهت نرسد، چنان بلائی بر سرت بیاورم که.....ناگهان ضربه ای به پشت سر مرد خورد.

پیر:چه خبرته جوان، بیابان را روی سرت گذاشته ای!
—مرد که سعی داشت خوشحالی اش راپنهان کند گفت: هیچ معلوم هست کجائی نگرانت شدم!! پیرمرد لبخندی زد و گفت: نگران! نگران من یا خودت؟

مرد: آری درست است، هرچه تو بگوئی، من که مثل تو جادو و جنبل بلد نیستم، باید هم نگران باشم. بگذریم، حسابی گرسنه ام،چه کنم؟

پیر: چرا از من می پرسی؟

مرد: نمی توانی سنگی را بلندکنی و چند تکه نان و گوشت نمک سود از زیر آن بیرون بیاوری!؟

پیر: آیا در این بیابان سنگ می بینی؟

مرد: نه،چه می دانم اصلا برویم....

--پس دوباره حرکت کردند و رفتند. نزدیکیهای ظهر، مرد که دیگر هم گرسنه بود و هم تشنه، شروع به نالیدن کرد و گفت: عجب غلطی کردم، ایکاش زبانم لال می شد و هرگز آن بدوبیراه را به زمانه نمی گفتم. ای پیرمرد، تو چه هستی؟ آیا واقعا انسانی؟ یا از آسمان مثل بلا نازل شده ای! آخر تو چه انسانی هستی که نه تشنه میشوی، نه گرسنه،نه خسته، مانند شتر هم راه میروی! دیگر نمی توانم ادامه دهم، به خدا سوگند نمی توانم.

پیر: مگر راز خوشبختی رانمی خواهی؟

مرد: اگر نزد توست، چرا الان نشانم نمی دهی؟ هر کجا آنرا قایم کرده ای بیاور نشانم بده! چیزی که از تو کم نخواهدشد! کاملا واضحه که هیچ مشکلی نداری!

پیر: چیزی می خواهم بگویم که اگر خوب به آن عمیق شوی ترا بسیار کمک خواهد کرد.

مرد: بگو، زودباش منتظرم.

پیر: به اتفاقاتی که ازابتدای سفرمان رخ داده و بعد از این بیشتر رخ خواهدداد، خوب فکرکن. ببین آیا متوجه چیزی میشوی؟

مرد: تو هم با این حرفهایت، همیشه آدم را تشنه نگه میداری! آخر من با این دهان تشنه وشکم گرسنه و پاهای خسته به چه می توانم بیندیشم! راستی، نکند راز خوشبختی تو مثل حرفهایت باشد.نکند خوشبختی واقعی را نشانم ندهی!؟

پیر: من از ابتدا به تو گفتم، رازخوشبختی را به توفاش می سازم. این توئی که باید آنرا برداشت کنی.

--مرد دیگر طاقت نداشت ت اناگهان چشمانش سیاهی رفت و دور خود چرخی زد و بیهوش برزمین افتاد.

...مدتی بعد احساس خنک شدن به سراغش آمد، آرام چشم گشود و دید پیرمرد،آب بر سر و رویش میریزد. پس شروع به نوشیدن کرد و بعد پیرمرد گفت: بیا اینهم آذوقه! مرد با تعجب نگاهی کرد و گفت، چه میبینم! این گوشت بریان را از کجا آوردی؟ و سپس با ولع تمام شروع به خوردن کرد. پس سیر که شد گفت: دیگر برایم ثابت شد که تو ساحری! خداوند مرا یاری دهد، چرا باید گیر کسی مثل تو بیفتم!
—پیرمرد ضربه ای محکم به پشت مرد کوبید و گفت: قبل از آنکه هر حرفی را بیان کنی، قدری به آن بیندیش. آیا باعث تشنگی تومن بودم؟

مرد: آری. مگر تو مرا به اینجا نیاوردی؟

پیر: پس چرا دفعه اول که آب را دیدی و خوردی، مقداری از آنرا برنداشتی تا برای فردایت استفاده کنی؟

مرد: چه میدانم، چون آن آب واقعی نبود و تو آنرا درست کردی!

پیر: اگر واقعی نبود پس چرا سیراب شدی؟ مگر همین الان نگفتم قبل از هر کار و هر حرفی اول خوب به آن بیاندیش؟

--مرد خاموش شد و دیگر چیزی نگفت....بعد از مدتی حرکت، مرد به یکباره فریاد کشید: بالاخره
فهمیدم! آری خودش است. تو ساحر و جادوگر نیستی ولی یقینا فرشته ای! درست حدس زدم،مگرنه؟

پیر: عجب! پس اینطور! ولی اینرا بدان که من هم یک انسانم، درست مثل خودت.

مرد: امکان ندارد،انسان مگر میتواند این کارها را انجام دهد؟

پیر: آری.این کارها تنها بخشی از کوچکترین قابلیتهای انسان است.

مرد: حالا من می گویم و تو هم انکار کن! ولی بالاخره فهمیدم که تو چه هستی!

—و باز رفتند و رفتند تا به مکانی رسیدند. پس مرد گفت: بهتر است استراحت کنیم تا شب نشده و شب به حرکتمان ادامه دهیم، چون شب هوا خنک است.

پیر: باشد هرچه تو بگوئی.

--دوباره به خواب فرو رفتند.....بعد از ساعاتی مرد چشمانش را گشود و به یکباره فریاد زد: آهاااای مار ! پیرمرد بلندشو، مار روی صورت توست! مراقب باش.

پیر: ساکت! خودم دارم می بینم. او با من کاری ندارد!داریم با هم صحبت می کنیم!

مرد: مگر دیوانه شده ای، الان تو را می کشد، بلندشو کاری بکن، کمک،کمک....

--پیرمرد از جایش بلند شد و به آرامی مار را گرفت و بر زمین نهاد. مرد دیگر هاج و واج مانده بود و نمی دانست چه بگوید. پس دوباره به حرکت ادامه دادند. غروب نزدیک شد و گذشت و شب از راه رسید...مرد که دوباره خسته شده بود، گفت: پس چه شد؟ کجاست این راز؟ جان به لبم کردی پیرمرد، چرانمی رسیم؟

پیر: صبور باش، آیا می پنداری خوشبختی دو روزه بدست میاید؟ آیا اگر اینگونه بود، نامش خوشبختی بود!؟

مرد: من که از حرفهای قلمبه سلمبه تو سر در نمی اورم، باشد برویم، هرچه تو بگوئی. اصلا نفرین بر من اگر دیگر شکایتی کنم.

--بعد از مدتی حرکت، دوباره احساس خستگی وگرسنگی به سراغش آمد.هرچه کرد تا خودش را کتنرل کند، نتوانست و بالاخره طاقتش تمام شد و گفت: میدانی،حسابی گرسنه ام. امشب هوس گوشت بوقلمون با شراب و آب گوارا دارم!! میتوانی آنها را برایم فراهم کنی؟ می دانی در واقع نصیحت تو را به کار بستم. کلی راجع به اتفاقاتی که برایمان رخ داد، فکر کردم و نتیجه گرفتم که تو هر کاری را که اراده کنی، میتوانی انجام دهی!

پیر: عجب!ولی من کاری نمی توانم برایت انجام دهم جز این که قدری استراحت کنیم.

مرد: باشد، من که خیالم از بابت تو مطمئن شده است. حالا هر چه می خواهی بگو!
—پس اینرابگفت و به خواب رفت...نزدیکیهای صبح ، مرد وقتی چشمانش را گشود، از ترس بر خود لرزید! ماری بزرگ بر صورت مرد خیره شده بود...پس هنگامی که خواست فریاد بکشد، مار به سرعت او را گزید. مرد ناله ای کرد و بیهوش شد....وقتی به هوش آمد، با صدای لرزان گفت: چه بر سرم آمده،پیرمرد؟ آیازنده ام؟ یا اینکه مرده ام و خودم خبر ندارم! حتما مرده ام، چون اصلا احساس درد نمی کنم!

پیر: تو زنده ای پسرم! سم از بدنت خارج شد! دیگر هیچ مشکلی نداری. راستی بیا،این هم بوقلمون وشراب وآب گوارا!!

--مرد که دهانش از تعجب وامانده بود، دیگر نمی دانست چه بگوید.پس غذاو آب را خورد و دوباره به راه افتادند...مرد حسابی در فکر فرو رفته بود که آخر این کیست، مگر می شود انسان باشد! پس بعد از مدتی گفت: میدانی، دیگر مطمئن شدم که توچی هستی، آره درسته خودشه،بالاخره فهمیدم. توخدایی،درسته؟!

—پیرمرد آهی کشید و سری تکان داد و چیزی نگفت.

—مرد ادامه داد:سکوت علامت رضاست.

انسان که نمی تونه ازسنگ آب درست کنه، تو بیابون گوشت بوقلمون بیاره، مار کاری باهاش نداشته باشه و مرده رو زنده کنه! تو خدایی، آری مطمئنم...

نزدیکیهای غروب بود و مرد باز هم خسته بود و باز هم گرسنه. پس فریادزد: پس چی شد؟ دیگر یک قدم بر نمی دارم. دیوونم کردی، عجب غلطی کردم. اصلا میدونی چیه...نخواستم، گور پدر خوشبختی!

--پیرمرد شروع کرد به خندیدن باصدای بلند...!

مرد: بله،حق داری، بایدم بخندی! آدم احمقی گیر آوردی و داری دستش می اندازی! پیرمرد خرفت. ببین چه جوری داره به ریشم می خنده! مادرت به عزایت بنشیند، بیچارم کردی...!!

--پیرمرد با خنده گفت: اگه حرفی نمانده که به من نگفته باشی بگو، واگر نه میخواهم برایت توضیح دهم.

مرد: حرف که بسیار مانده ولی بگو.

پیر: یه نگاهی به اطرافت بنداز...رسیدیم مرد، رسیدیم...!

مرد: رسیدیم! کجا رسیدیم، اینجا که لب دره است تودل کوه!!

پیر: اینک خوب گوش کن که چه می گویم...اول از همه سوالی دارم. خوشبختی را در چه می دانی؟

مرد: خیلی چیزها. اول از همه ثروت، بعد قدرت، بعد شهرت و خیلی چیزهای دیگر...

پیر: آنها را برای چه می خواهی؟

مرد: برای آنکه بی نیاز باشم. برای آنکه همه به من احترام بگذارند. هرچه دوست داشتم تهیه کنم و محتاج کسی نباشم!

پیر: اگر به تو بگویم، این خواسته ها که هیچ، هر خواسته دیگری هم داشتی، همین الان در وجودت هست ، حرفم رانمی پذیری! باور نمب کنی و مرا لعن می کنی که چرا به حرفم گوش دادی! به تو گفتم به لحظه لحظه سفرمان و اتفاقاتی که میافتند، عمیقا فکر کن. ولی تو به چیز دیگری اندیشیدی! در ابتدا تمام وجودت فکر کشف راز خوشبختی بود ولی هرچه حرکت کردیم و هرچه خسته و خسته تر شدی و تشنه و گرسنه تر، خوشبختی را لعن کردی و وقتی سیراب شدی، دوباره خوشبختی راستایش کردی!ثروت سیراب نمی کند، بلکه همیشه تشنه میکند. این مشکل تو نیست، خصلت ثروت این است. آن هنگام که درعطش می سوختی به جرعه ای آب هم بسنده می کردی ولی وقتی دیدی به آسانی سیراب شدی شروع کردی به بیشتر و بیشتر خواستن! لحظه ای گوشت طلبیدی و لحظه ای شراب و لحظه ای دیگر، بوقلمون! ثروتی که بی زحمت و تلاش بدست آید، هیچگاه تو را سیراب نمی سازد و تو تشنه و تشنه تر میشوی. به توگفتم، تمام کارهایی را که من انجام می دهم، تو نیز میتوانی انجام دهی. ولی تو باور نداشتی. چرا؟ چون همیشه خودت را انکار می کنی! با خودت گفتی، مگرمی شودانسان این کارها را انجام دهد؟ با اینکه خودم به تو گفتم که تو هم می توانی. به تنها چیزیکه نباید فکر می کردی، این بود که بدانی من چه هستم. آیا ساحرم، فرشته ام و یا خدایم!و به تنها چیزی که باید میاندیشیدی و نیاندیشیدی ،خودت بود که آیا من هم می توانم! تمام این سوالات، بارها و بارها پاسخ داده شده است. ولی باز می گویم: آیا می پنداری خداوند بین بندگانش فرق می گذارد؟ آیا یکی را معجزه گر و د یگری را خوار و ذلیل می آفریند؟ آیا اگر این گونه بود، خداوند عادل بود؟ هرکس ، هرجا که هست و به هرجائی که رسیده،حاصل اندیشه و
کردار و گفتار خودش است که باعث شده به آنجا برسد. به تو گفتم، کارهایی که من انجام می دهم، فقط قطره ای از دریاست. شان و مقام انسان والاترین است، نزدخداوند مهربان. خداوند هرچیزی راکه اراده و آرزو کنی، در وجودت نهاده، هر چیز! کافی ست آنها را صدا بزنی، حس کنی و قدمی برداری! خواسته، یعنی این که من باور داشته ام که چیزی کم دارم و در واقع به چیزی نیاز دارم! حال آنکه خداوند مهربان، تمام خواسته ها را از ابتدا در وجودت قرار داده! ولی تو اگر آنرا ندیدی، بدان که راه را به اشتباه رفته ای! این را هم بدان، هیچ چیزی در این دنیا بد نیست. این مائیم که از چیزهای اطرافمان تعبیر "بد" می کنیم. اگر باور کنی چیز بدی در این دنیا هست، یعنی باور کرده ای که آن چیز "بد" را خداوند آفریده است! ولی باز خودت میدانی که خداوند هیچ چیز بدی را خلق نمی کند.این مائیم که با برداشتمان از حادثه ای از آن به عنوان تعبیر "بد" یاد می کنیم و وقتی بپذیری که" بد" هست در واقع قبول کرده ای که بدی را خواهی دید! تو دیدی که ماری روی صورت من نشسته است. پس ترسیدی و فریاد زدی و فکرکردی آن مار"بد"است و مرا خواهد کشت! ولی آن تعبیر تو بود. ولی من درآن لحظه زیبا داشتم با مار صحبت می کردم و ایمان داشتم که او برای صدمه رساندن به سمت من نیامده. ولی همان مار، هنگامی که بر روی صورت تو نشست، بر اساس افکار نادرست خودت و دیگران، پنداشتی که آن مار خطرناک است. پس ترسیدی و وقتی ترسیدی یعنی پذیرفتی که آن مار "بد" است و مار وقتی دید که تو به او می گوئی که بد است، پیش خود گفت: این مرد می پندارد من "بد" هستم، پس باید افکارش را به او ثابت کنم. پس او را خواهم گزید! این را مطمئن باش و بدان که هیچ کار این دنیا تصادفی نیست. چون قانونی وجود دارد و آن این است: انسانها و محیط پیرامون تو، با تو آنگونه رفتار می کنند که تو با آنها می کنی! و این قانون است و هرگز عوض نخواهد شد. یکبار دیگر به زندگیت از زمان کودکی تا به حال فکر کن. نه فکری سطحی، بلکه عمیق و عمیق تر شو.اگر این گونه عمل کنی، پاسخ تمام سوالات خود را پیدا خواهی کرد. با نگاه به درون و با کمک عقل و حس خود آنها را تجزیه کن. خواهی دید که تمام مسائل تو بر اثر چه فکر و کدام عمل تو بوده است. و آنگاه که آنرا یافتی، دیگر خود به خود می دانی که چه باید بکنی. باایمان آنها را قوی کن، ایمان به ذات خودت. مطمئن باش هر کاری را که دیگران انجام دادند، تو نیز می توانی. ترس رادور کن و عشق را فریاد بزن. خواهی دید که چه نیروی عظیمی هستی و چه کارهائی می توانی انجام دهی...

--حال وقت آن است، تا به وعده خود عمل نمایم. برخیز و برلب پرتگاه بیاوجملاتی را که روزاول گفتی، دوباره فریاد بزن!

—مرد به آرامی گفت: دیگر نمی خواهم! آنچه باید می دانستم،دانستم!

پیر گفت: تا تجربه نکنی، نمی دانی که چه میدانی! من والاترین و باارزشترین تجربه خود را دراختیارت می گذارم. آیا انرا دریغ میکنی؟!

--مردازجایش برخاست، پس شروع کرد با صدای بلند هر آنچه آنروز می گفت را دوباره تکرارکرد..................پس شنید تمام آنها دوباره به خود او باز گشتند!

پیر: شنیدی؟ این مکان را همیشه به خاطر بسپار و بدان که هرچه می کنی به سویت باز خواهندگشت.

مرد:چگونه ایمانم را قوی و محکم سازم؟

پیر: قضاوت را کنار بگذار، تجربه را عمل کن. آنچه دیگران می گویند و آنچه قبلا می پنداشتی، همگی را کنار گذار و فقط تجربه کن. دیگران هر کاری که انجام دهی باز هم می گویند. پس با نگاهی دیگر به جهان بنگر.....عشق را فریاد بزن و محبت را تجربه کن. خواهی دید که هر جیزی که پیرامونت هست، همگی خیر و برکت اند. آنها را با تمام وجودت حس کن وببین که این سیل خروشان، چگونه شان ومنزلت والای انسانیت را به تونشان خواهندداد. و تو در مقابل تمام اینها جز شکر گفتن، دیگر چه می توانی بگوئی و انجام دهی.......


برچسب‌ها: آموزش جادوگری, اموزش افسونگری, اموزش جادوگری, جادوگر, اموزش رسیدن به ارزوها
[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 23:23 ] [ emo ]

از خواب بيدار ميشه و ميبينه خونه تنهاست..
ميره سراغ سي دي هاش و اون سي دي  که ته اون کشو هست رو در مياره ميذارتش تو سيستم.
با اون دکمه ي مثبت منفي ريموت ور ميره و حواسش به صداست.
دو برگ دستمال کاغذي هم تو دستشه...
بايد قبل اينکه کسي بياد کارشو انجام بده.
دفعه ي قبل زير دوش حمام اين خلوتو پيدا کرده بود.
خوب ميدونه که داره خودشو داغون ميکنه...

دقايقي بعد..

همونجور که نفساش تند شده و کارش تموم شده اون خيسي رو با دستمال پاک ميکنه از صورتش...


 اون پسره بدجور دلش گريه ميخواست.. با اون آهنگ قديمي سي ديِ گريه کرد و روح خودشو ارضا کرد.

جادوگری


برچسب‌ها: آموزش جادوگری, اموزش افسونگری, اموزش جادوگری, جادوگر, اموزش رسیدن به ارزوها
ادامه مطلب
[ پنجشنبه هجدهم آذر 1389 ] [ 23:3 ] [ emo ]
 
بسیاری از سخنرانان موفق به خصوص در حوزه قانون جذب نظیر ایسترهیکس نظریه جالبی دارند.
 

آنها میگویند اگر انسان بتواند فقط 18 ثانیه روی چیزی که واقعا میخواهد تمرکز کند یک زنگ بزرگ در کاینات به صدا در می آید که توجه کل هستی را به سمت این شخص جلب میکند.

اگر این 18 ثانیه بتواند تا 68 ثانیه ادامه یابد دیگر کار تمام است و کل هستی به تکاپو می افتد تا برای فکر متمرکز شده یک راه حل پیدا کند. اگر آرزوست ، برآورده اش کند و اگر سوال است ، برایش جوابی بیابد.

کاینات بیرون از بدن ما گوش به فرمان ماست تا هر چه را می خواهیم به او ابلاغ کنیم. اما به یک شرط و آن این است که موقع دستور دادن تمرکز داشته باشیم . 68 ثانیه یک جا بایستیم و صریح و شفاف بگوییم چه می خواهیم. 


برچسب‌ها: آموزش جادوگری, اموزش افسونگری, اموزش جادوگری, جادوگر, اموزش رسیدن به ارزوها
[ جمعه دوازدهم شهریور 1389 ] [ 15:3 ] [ emo ]

راهنمای پولدار شدن در ۵ مرحله

از وقتی یادم می‌آید تا الان که این‌قدری شده‌ام، همه‌چیز را یک جور دیگر ببینی بهتر است. یعنی گزاره‌ی چگونه پولدار شویم را باید جور دیگری دید. من فکر می‌کنم این توجه همیشگی را از روی خود پول‌دار شدن باید برداشت و به چیزهای دیگری توجه کرد. چون فکر می‌کنم آدم همینجوری پولدار می‌شود. یعنی چه؟ سوال خوبی است. من فکر می‌کنم تمام پول‌دارهای معروف جهان ناخواسته به چیزهایی فکر می‌کردند که قاعدتا خود پول‌دار شدن نبود. از قارون بگیرید تا حاتم طائی و نادر پدرسوخته و اوناسیس و همین حسین ثابت خودمان (مالک اکثر هتل‌های کیش و ۹ هتل در جزایر قناری) اصلا به پول‌دار شدن فکر نمی‌کرده‌اند. با این حساب، که همه‌ی حساب کتاب‌هایتان را بهم ریخته‌ام، می‌توانم فرار کنم و یهتان رازش را نگویم. اگر وسط نوشتن حوصله‌ام نکشید همین کار را می‌کنم. چون شما گزاره‌های منفی را زودتر از گزاره‌های مثبت باور می‌کنید. یعنی وقتی بگویم کارتان اشتباه است، زودتر باور می‌کنید تا وقتی بگویم کارتان درست است. پس امیدوارم حوصله‌ام از نوشتن این مطلب سر نرود.

برای این‌که راهکار واقعی پول‌دار شدن  را یاد بگیرید کمی به سرنوشت من توجه کنید. من همیشه چشمم دنبال سایه‌های دیگران بود. از بچگی. دنبال آدم‌ها راه می‌افتادم و می‌خواستم جایی سایه‌شان را گیر بیندازم. اما نمی‌شد. تازه فکر می‌کردم سایه‌ها باهم فرق دارند. برای همین هم بعد از بارها تحمل شکست، باز تا آدم تازه‌ای می‌دیدم، دنبالش راه می‌افتادم تا سایه‌اش را شکار کنم. تا این‌که خوردم به پست یک نفر زرنگ‌تر از خودم که تا دنبالش راه افتادم، دستم را خواند. وقتی داشتم آهسته می‌رفتم سروقت سایه‌اش، که سر کوچه ایستاده بود، از پیچ کوچه درآمد و محکم زد پس کله‌ام. بعد دست کرد جیبش و یک ماژیک قهوه‌ای داد دستم و گفت برو پی کارت. داستانش طولانی است. فقط همین‌قدر بگویم که ما رفتیم و رفتیم پی کارمان تا شدیم اینی که هستیم.

برای پولدار شدن، چند راهکار کوتاه بهتان پیشنهاد می‌کنم. این هم یک روش است. امتحان کنید. ولی اگر پولدار شدید، حتما حق حساب مارا با شیرینی بچه‌ها بیاورید. همان‌طور که نگفتم، من از چند راه‌کار مختلف روانشناختی برای فریب شما و دیگران استفاده می‌کنم. تا اگر کسی به این پنج راهکار برخورد، نفهمد داستان از چه قرار است. تا چقدر خودتان را به من بسپارید.

۱٫ دم کنی را فراموش کن:

همان‌طور که  گفتم، به پولدار شدن فکر نکنید. نادر وقتی رفت هند، اصلا دنبال پول نبود. محمود غزنوی بودها. ولی نادر نبود. رفت هند برای لشگرکشی و جهان‌گشایی. آن‌جا کلی معبد دید که پر از طلا بود. وقتی از هند برمی‌گشت کسی نپرسید معبد‌های زرد رنگ ما چرا شبیه مسجدهای ایران آجرنما شده است. چون به دنبال پول نبود. همان‌طور که آن مرد زرنگ‌تر از خودم، که از سایه‌اش فراری بود، هنگام پس کله‌ای زدن به من، آرام سایه‌اش را انداخت در جیب من و مرا بدبخت کرد، شما فقط باید منتظر فرصت باشید. پول فراری از دست آدم‌های طمع‌کار، می‌رسد به تنگ کوچه‌ای تا نفسی تازه کند و شما آرام و بی‌سر و صدا می‌گذاریدش داخل جیبتان. به همین راحتی. پس برای این‌که اسم تهوع‌آور پول حالتان را خراب نکند، همیشه با خودتان تکرار کنید: دم‌کنی را فراموش کن. دم‌کنی را فراموش کن. دم‌کنی را فراموش کن…

۲٫ مواظب ستون باش:

بعد از این‌که گنج افسانه‌ای قارون را که از دست حفاران و کاشفان فراری بود را گذاشتید توی جیبتان، مبادا تند بدوید به طرف در خروجی. همیشه وقتی می‌خواهید تندی از معرکه فرار کنید و احساس زرنگی بهتان دست بدهد، یک نفر از شما زرنگ‌تر، پشت یک ستون مخفی شده تا ستون را بیندازد رویتان. آرام و با طمانینه، انگار که اتفاقی نیفتاده، همچنان که مراقب ستون هستید، از کنارش بگذرید. آن آدم زرنگ به خیال این‌که هر کسی که گنج را پیدا کند، از فرط خوشحالی تند پا به فرار می‌گذارد، گول خورده و ستون را نمی‌اندازد. پس تکرار کنید: مواظب ستون باش. مواظب ستون باش.

۳٫ماژیک قهوه‌ای:

با تکرار این اسم بی‌ربط، یاد سرنوشت من بیفتید. که وقتی یکبار دیدم سایه را نمی‌شود گرفت، بازهم رفتم سراغش تا سرنوشت مرا یقه کرد. شما هم سماجت به خرج ندهید. و البته زیاد هم برندارید. چه کسی را دیده‌اید که برود لوازم التحریری صدتا ماژیک قهوه‌ای بخرد؟ ولی زیادند کسانی که بسته بسته خودکار و ماژیک آبی می‌خرند. پس اگر آن ثروت افسانه‌ای آمد سراغتان، آن قدر برندارید که از همه‌جایتان بزند بیرون و همه بفهمند. به اندازه بردارید. مطمئن باشید اگر کم کم بردارید، ماندگارتر خواهد بود. پس به افتخار ماژیک قهوه‌ای.

۴٫ هرکی بگه من، خره:

این جمله را می‌توانید با هر فحشی که بهتر یادتان می‌ماند، مزین کنید. فقط فحشی انتخاب کنید که حکم خط قرمز برایتان داشته باشد. یعنی فحشی که از هرکی بشنوید، حسابی کتکش می‌نید یا به هرکسی بگویید، دمار از روزگارتان درمی‌آورد. این جمله این‌قدر مهم است. و خاصیت آن. هروقت خواستید از پولی که دارید با کسی حرف بزنید، این جمله را تکرار کنید تا از ذهن نوه‌تان هم محو شود که پدربزرگش پولدار بوده است. خودتان را تابلوی در و همسایه نکنید. چیزهای گران نخرید و به خودتان وصل نکنید. مردم‌دار باشید. در غیر این‌صورت، حتما چشم خواهید خورد و به مرحله‌ی مواظب ستون باش پرت می‌شوید. و حتما ستون می‌افتد رویتان. نگید نگفت! در ضمن اگر می‌خواهید ثروتتان به باد نرود، واقعا به بقیه، بی آنکه بفهمند کمک کنید. با این‌که هیچ‌وقت آن‌قدر پول نداشته‌ام تا به کسانی که می‌خواهم کمک کنم، همیشه از فکر کردن به این کار لذت برده‌ام. شما هم بچشید. پس: هرکی بگه من خره. هرکی بگه من خره. هرکی بگه من،….

۵٫ عمه ماریا و دایی‌جان ویکتور:

همیشه، حتی قبل از این‌که پولدار شوید، از یک فامیل خیلی دور صحبت کنید که ارتباطی با او ندارید. بگویید او خیلی پول‌دار است و تنها یک‌بار شما او را دیده‌اید. و در همان یک‌بار عاشق هوش و ذکاوت و مهربانی شما شده است. این‌کار را انجام دهید حتما. حتی اگر اتفاقی هم نیفتاد، شما یک پولدار در فامیلتان دارید که خیلی شما را دوست دارد. خاصیتش در این است که وقتی پول‌دار شدید، کسی نمی‌گوید دزدی کرده‌اید. و تعجب نمی‌کند. مطمئن باشید زودتر از شما یاد آن فامیلتان خواهد افتد و پیش خودش، بی‌آن‌که شما بگویید، خواهد گفت: حتما عمه ماریایش مرده و پروتش را به او بخشیده. یا خدا بیامرز دایی‌جان ویکتور. آدم‌ها چون خیلی حسود هستند، این چیزها را فراموش نمی‌کنند و حتما باور خواهند کرد. پس یادتان نرود. عمه ماریا و دایی‌جان ویکتور.


ادامه مطلب
[ چهارشنبه سی ام تیر 1389 ] [ 12:42 ] [ emo ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

جادوگری می آید و جهان را متحول می کند عشق و محبت را پرورش می دهد و زشتی را نابود می کند .... آری من همان جادوگرم اموی تنها.....

امکانات وب